پتک گدایان



شب زفاف ذهن

باز یک شب و تلفیق دوباره با اکسیژن

می شوم ترکیبی ،میان انسان با جن

باز هم  به صحنه اعوجاج می بارد

خلسه ای دوباره از فلسفه با آیزن

رعشه در تنم به جِد در هیاهو ها

در سرم درگیری ژلوفن با میگرن

دیوارها داری! به رقص می آیند

شِبه پای کوبی تِم شرق با برهمن

واقعا انگار داری زمین می لرزد

هم آغوشی با سقف و منِ مطمئن

انگار شب زفاف ذهنم با سقف در کار است

چون جشن بکارت بر سرم خاکروبه،ماسه و شن

                ...

نشسته ام از سرم خون می ریزد

شباهت مضحک مغز من با واژِن...

 

منتظر نظرهای قشنگتون هستم.

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠  توسط پیمان زهره وندی  |  پيام هاي ديگران ()