پتک گدایان



چرا رفتی؟ چرااا؟!!؟

به قوطی های کنسرو تخیلاتم لگد می زنم.

                       دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد-آناگاوالدا

 

ما از زمانی که به دنیا می اییم مرده ایم و تنها قطعیت زندگی ما مردن است.

 

به قول گروس عبدالملکیان :

موسیقی عجیبی ست مرگ.
بلند می شوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که دیگر هیچکس تو را نمی بیند.

 

سیمین بهبهانی هم رفت!!!

 

خب از دست دادن بانوی توانمند غزل فارسی دردناک است. دلت می گیرد. بغض می کنی و در خودت فرو می روی و بی اختیار اشکت سرازیر می شود. نمی دانی چه بگویی. آن هم در روزهایی که حاکم بلامنازع روابط و اجتماع بی اعتنایی و عدم همدلی ها است. انقدر بدی که بدتر نمی شوی و آخر حس می کنی آیا سیمین به موقع رفت و یا شاید در فرصت قابل تأمل تری ...

نمی دانم! اراجیف می بافم...

 

 

ودر آخر...

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار، نهان بود

آن عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم و گور ویم، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ِ کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من، این دل بی مهر

سنگیست که من بر سر آن گور نهادم

پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳  توسط پیمان زهره وندی  |  پيام هاي ديگران ()