پتک گدایان



و تو فردا را بهانه کردی

رهاندن خود از وضعیتی اسفبار، حتی اگر شده به زور، باید کار آسانی باشد... . از این رو بهتر آن که به همه چیز تن در دهی،... نگذاری به اقدامی نابجا وادارت کنند، دیگری را با نگاه چارپایان برانداز کنی... به این معنی که فقط آرامش گورستانی موجود را دریابی و جز این به چیزی میدان ندهی.

کشیدن انگشت کوچک به روی ابرو، یکی از آن حرکات کلیشه ای است که از چنین وضعیتی حکایت می کند.

 

تصمیم-فرانتس کافکا

 

 

می دونی قشنگیه دنیا به چیه؟!!؟

من تو حسرت توام، تو  توی حسرت اون و اون تو حسرت کسی که تو حسرت منه...

 

سلام به همه

می دونم یه مدت نبودم. الان اومدم نه اینکه دوباره تو ادبیات پیدام شد چون از کارهای قدیمی میزارم ولی سعی می کنم برگردم دوباره به روزای خوب ادبیات البته نه از نوع صرفش...

مونده بودم چی بزارم گفتم این سری از کارهایی بزارم که یه جورایی عاشقانه است که نگید پیمان نمی تونه عاشقانه بنویسه. هرچند نوشتن، از دغدغه ها میاد و تنها چیزی که این روزها دغدغه ی ماها نیست عشقه ولی به هرحال...

 

اول یه شعر آزاد کوتاه:

 

تو که ...

تکلیف غم های من را خط زدی!

تو که ...

خیسی شب هام را رقم زدی!

امروز به انکار احساسم رسیدی.

بی پناه، در پناه تو مردم...

و ندانستی!

که غم هام...

و شب هام...

همه بیقرارـ قرار ـ بی فرجام تو بودند

و تو...

فردا را بهانه کردی!!!

 

و این هم ترانه :

 

شب و پنجره والتماس به چشمات

لب و زمزمه و خواهش ـ نفسهات

غم و گریه و دیدنت توو رویا

بوسه از خیال و پرواز روو ابرا

هق هقام توو حرف آخر ـ تو

یه تبسم از امید و باور ـ تو

یه تحرک تو انسداد ـ خشک ـ گلو

یه تجسم از عشق ـ سردـ یه هالو

یه طناب ـ آماده، برای پرواز

رهایی از تنها روزنه ی باز

شب ـ انتهای التماس ـ به دستات

شب ـ جدایی از افتضاح ـ حرفات

یه خم در امتداد ـ دو ابرو

یه لب لرزه از تنهایی ـ شبرو

 توان ـ لرزش ـ دو دست خسته

بن بست ـ یه ذهن ـ پیر و بسته

یه لغزش، ساده، از ناحیه ی پا

آویزش ـ یه مرگ ـ سخت ـ سرپا

رهایی از سختی ـ بار قفس

شب و پنجره و انتهای نفس

 

سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱  توسط پیمان زهره وندی  |  پيام هاي ديگران ()