پتک گدایان



مشتری سال

تمام آنچه زندگی به من ارزانی داشت همین بود و بس؛ خودم هم هیچ تلاشی نکردم که چیز بیشتری از او بستانم ... یازده شب ... زندگی واقعی ام شروع می شد.

هفته ای دو یا سه شب را در محله ی بدنام می گذراندم و همخوابه هایم به قدری متنوع بودند که دوبار به کسب عنوان «مشتری سال» مفتخر شدم.

 

خاطره ی دلبرکان غمگین من-گابریل گارسیا مارکز

 

 

 

مادرم همیشه می گفت:« لازم نیست آدم هر وقت دولا می شود حتمن چیزی هم از روی زمین بردارد.»

 

 داستان کودکی من-چارلی چاپلین

 

 

 

 

 

سلام بچه ها!

با اینکه تصمیم داشتم جدی تر هم واسه کارگاه و هم واسه وبلاگم وقت بزارم ولی انگار بدتر از سری های قبل شدم. اصلن نمیدونم چطوره آدم وقتی تصمیم می گیره یه کاری رو واقعن مصمم انجام بده هی سنگ میاد جلو پاش. البته یه دوست دارم که می گفت هر وقت دیدی داری تو مسیرت زیاد به مشکل بر می خوری بدون داره یه اتفاقاتی میفته.

خب منم دلمو به همین چیزا خوش می کنم. میدونی که ما عااااااشق این حرفاییم!!!

 

 

اول شعرمو بخونید:

 

 

 

آن شب که من، فردای فردا شد

آن شب که احساسم، کاملن جا شد

آن شب که گفتی پرده ها! بی کار

آغاز شد انکار ِ من انگار!

***

تو خوب! اما! من نمی دانم!

با خلسه ها اینگونه در جانم؟

تو، حشو ِ عشقِِ ،یک شبم بودی

حالا کنارت، Source می خوانم.

«از من رها بودی و خواهی بود»

در بسترت حالا! که بی جانم؟

من مست جانی در تنت، عادت

من گیج و تو، در لذّتِ توأم

***

آن شب که من در دیرِ خود ماندم

ان شب که رفتی بی صدا جاندم

آن شب به چشمم عادت و هذیان

امّا که گاهی، در دلم: ای جان!

***

دیوانه یا، بودش اسیر ِ تن

با قرص و شیشه داشت آن دختر!

راحت به بستر، گرم خوابید و

در دل که دل، چرت است، ما دیگر...

***

من شهر ِ بارانم کمی، ترتر

در فکر این تن راغبی، خرتر

در من به باورها نُـ...اینور تر!

پیدا نشد!بس کن، بکن! عر عر!

***

آره،سُلا...، گوش کن!منم... نیلو!

خواستم بِگم دیگه شد...دی! لولو!

دردی تنت را با خوره حالا...

آرهِ ِ... همان شب...!با همان ...!جوجو!

باید برم... wellcome to...بووو

.

.

.

 

Battrey is low

.

.

.

 

 

Battrey is empty

 

 

خب...!

این سری یه داستان هم نوشتم که داستان داره.

بریم که بخونیم:

 

 

هِرکووس

فرم لب هایش مثل یک پرانتز پررنگِ رو به بالا بود و روی صورتش سنگینی می کرد. مشخص نبود هرکووس از چیزی خوشحال بود یا ماهیچه های گونه هایش انقباض شدیدی پیدا کرده بودند.

نفس نفس می زد.

در دو طرف مسیری که می رفت درختان بلندی قرار داشتند که به طور منظمی به سمت چپ خم شده بودند. میوه آنها هم به صورت دو فندق به هم چسبیده بودند؛ طوری چسبیده انگار که در هم فرو رفته رفته اند.

برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت.

آدم ها لحظه به لحظه بهش نزدیک می شدند. ولی جمعیت بیشتر از اینکه به نظر برسد حرکت می کند در حال زیاد شدن بود و انگار آدم ها با تکثیرشون بهش نزدیک می شدند.

دست چپش را روی کتف راستش گذاشت و دوباره شروع به حرکت کرد.

از دور انتهای مسیر مشخص بود.یعنی از اول مشخص بود با اینکه فاصله اش زیاد بود.

در بزرگی که بسیار بلند بود و قفل های خاکستری رنگی در بالای آن بسته شده و کلیدهایی از هر کدام آویزان بودند در انتها خودنمایی می کرد.

مردی در سمت چپ در ایستاده بود. تقریبن بی حرکت. دست چپش را روی کتف راستش گذاشته بود و با دست راستش عصای بسیار بلندی را گرفته بود. فرم لب هایش مثل یک پرانتز پررنگِ رو به بالا بود و روی صورتش سنگینی می کرد. مشخص نبود از چیزی خوشحال بود یا ماهیچه های گونه هایش انقباض شدیدی پیدا کرده بودند.

در فاصله ی نزدیکی از سمت چپ در بزرگ ساختمانی قرار داشت که ظاهری بسیار ساده ولی تیره رنگ داشت و بر بالای گنبدش پتکی خود نمایی می کرد. در ورودی آن به حالت نیمه باز بود و سایه ی آن روی زمین افتاده بود.

هرکووس که به انتهای مسیر رسیده بود؛ رو به مردِ عصا به دست کرد.

مرد عصا به دست در حالی که به جمعیت خیره شده بود با تعجب ولی به آرامی گفت: آکان هستم. باید کمکت کنم؟

هرکووس در حالی که برگشت و به جمعیت نگاهی انداخت گفت: آره! چاره ای ندارم.

آکان رو به هرکووس کرد و گفت: عصا را نگه دار تا بر گردم و به سمت در نیمه باز رفت.

هرکووس نگاهی به عصا انداخت. در بدنه ی آن حکاکی آدم هایی بود که بطور فشرده در کنار هم قرار داشتند و انگار در حال زیاد شدن بودند. در سر عصا هم سر یک انسان طراحی شده بود که فرم لب هایش مثل یک پرانتز پررنگِ رو به بالا بود و روی صورتک سنگینی می کرد.

آکان برگشت و نردبانی که در دست داشت در سمت چپ در بزرگ قرار داد و گفت: برو بالا و خودت را نجات بده. بالا پنج قفل وجود دارد و کلیدهایشان از آنها آویزان است. باید به ترتیب از همین سمت بازشان کنی وگرنه در باز نمی شود.

هرکووس در حالی که عصا در دستش بود از نردبان بالا رفت.

سه پله به انتهای نردبان ایستاد. چون کاملن قفل در مقابلش قرار داشت. حلقه ی کلید در داخل رکاب قفل افتاده بود و نمی شد با کلید قفل را باز کرد.

هرکووس رو به پایین نگاه کرد و فریاد زد:آکان کلید ها را چطور بردارم؟

آکان در حالی که جمعیت را نگاه می کرد و دست چپش را روی کتف راستش قرار داده بود گفت: عصا را به همین خاطر به تو دادم.

هرکوس: ولی آخه چطور؟

آکان: کلید قفل اول در سر عصا تعبیه شده. می بینی. با آن قفل اول را باز کن. کلیدش مال قفل دوم است. عجله کن. دارند می رسند.

هرکوس نگاهی به سر عصا انداخت. آکان راست می گفت کلیدی در آن تعبیه شده بود ولی چرا خودش متوجه نشده بود؟

هرکوس عصا را در جهت سوراخ قفل مستقیم قرار داد و به سختی توانست قفل را باز کند و کلیدش را از آن جدا کند.

دستش را به سمت قفل دوم برد ولی دستش به آن نرسید.

سریع از نردبان پایین آمد و نردبان را در راستای قفل دوم قرار داد. سریع از آن بالا رفت و به راحتی قفل دوم را باز کرد و کلید آن را که برای قفل سوم بود برداشت. سریع پایین امد. نردبان را در راستای قفل سوم که دقیقا در محل تقاطع دو در قرار داشت قرار داد و سریع از آن بالا رفت ولی ... قفل سوم کاملن بسته بود و هیچ سوراخ کلیدی بر روی آن قرار نداشت.

ناگهان صدای آکان به گوشش رسید که فریاد می زد:« روز من هم فرا رسیده. باید نجات پیدا کنم.»

دستش را که از قفل سوم برداشت کلیدش به پایین افتاد.

آکان با اینکه سعی کرده بود به سمت در نیمه باز فرار کند ولی آدم ها به او رسیده بودند.

آدمهایی با یونیفرم هایی آبی رنگ به تن بودند و فرم لب هایشان مثل یک پرانتز پررنگِ رو به بالا بود و روی صورتشان سنگینی می کرد.

جمعیت آکان را در میان گرفتند. و به صورت حیواناتی که انگار روزهاست چیزی نخورده اند و یا انسان هایی که سال هاست در حسرت انتقام زندگی کرده اند به او حمله ور شدند. برای دستیابی به او از سر و کول هم بالا می رفتند.

تکه تکه هایی از لباس و یا شاید اندام آکان بود که در بالای سر جمعیت به هوا پرتاب می شد.

در همین بحبوحه مردی با اندام زمخت جمعیت را شکافت و با فریاد گفت: کنار بروید باید خودم مطمئن شوم.

جمعیت کنار رفت.

آکان به روی زمین افتاده بود و لباسش پاره و خون الود بود.

آن مرد دست چپش را از روی کتف راستش برداشت و با تردید تکه لباس کتف راست آکان را کنار زد و با صدایی عاجزانه فریاد زد:

وای بر شما! او بی گناه است. شما گناه کارید.. نمی بینید خالکوبی مقدس را بر روی شانه ی راستش؟ من جواب آتیماس را چه بدهم؟

هرکووس در حال بستن در نیمه باز با کلید قفل پنجم بود و خالکوبی مقدس بر کف دست چپش مشخص بود.

و آتیماس از پنجره ی بالای آمرزشگاه در حالی که همزمان به خالکوبی کف دست چپش و دود سیگاری که در همان دست نگه داشته بود خیره شده بود به مردی که از دروازه ی شهر دور می شد می اندیشید.

مرد در حالی که کتابی در دست داشت  و کودکی همگام او بود به این می اندیشید: نباید به نوشدارو دست یابد.

نباید دست یابد... نباید...

 شاید ادامه دارد...

 

 

شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱  توسط پیمان زهره وندی  |  پيام هاي ديگران ()