پتک گدایان



مسخ مسلول

وا شدم سو/تین/جرهایی که می شوم در انزوا

شب و روزها می شمارند مرا در این شب ها

غمم به اندازه ی - تهی و هیچکس-ها بزرگ شده است

سرم تکه تکه می شود به دست ساطوری از کافکا1

بسط افکاری در انهدام زاویه ها منقبض شده است

ضجه می زنم با لبان دوخته این گوشه بی صدا

گه می مالند به جای ناخن ها دکتروار

مشکوک به بکارتم،مریمی با صلیبی از عیسی

با دروغی از مصلحت،به تاریخ،زباله می دانم

اینجا به دست حشرواره هایی پرادعا

عرقم تب کرده، تعفن مست می شود از من

مرده از امید،یاسی از همه،حتی ، از خدا

می خورم چماق هایم را،می چشم استفراغی از خون

لزجم در بندی که سوال هاش می خورند در جا

منفردی از تکثر انـ ... ن...نفراد دانشم، تنهام با شما

دارتی از چوبکم،هفخط2،بودم از ازل انگار اشتبا...

پانوشت:                                                  

1.دایم تصور یک کارد پهن قصابی را در ذهن دارم که با سرعت تمام و با ترتیبی مکانیکی و از پهلو بر من فرود می آید و ورقه های کاملا نازکی را می برد و جدا می کند که سریع و کم و بیش غلت خوران پرواز می کنند.(کافکا)


2.هفخط داستانی کوتاه از صادق چوبک می باشد.



دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  توسط پیمان زهره وندی  |  پيام هاي ديگران ()