پتک گدایان



نمی خواهد

داری از من دور می شوی شاید

دارم از تو دور می شوم باید

نفرتی در سینه هامان سربرآورده

به آینده این نیز شاید به کار آید

من به تو عشق را پس می دهم اکنون

تا به فردا مباد از من قلب را ساید

دیگر از تو حادثه رنگی نمی گیرد

گر بمانی آنچه برجاست هم بیالاید

با عطشی که در تن او جستجو کردی

این بعید است که فردا را بیاساید

گرچه در آغوش تو یافت امروز رویا را

تو را او نمی خواهد نمی خواهد نمی خواهد

سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  توسط پیمان زهره وندی  |  پيام هاي ديگران ()