پتک گدایان



چندش یا فوبیا؟!!؟

وقتی نهایت ابراز عشق ابزاریت،

خوراندنِ گلابی...

آن هم از ته اش...

به من،

باشد!

چه فایده ...

فهمِ فرق ِ...

چندش با فوبیا!!!

پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

ترفند

آنچه مرا نکُشد، مایه ی فزونی ِ توان من است، این را در مدرسه ی جنگِ زندگی آموخته ام.

 

 

غروب بتان- نیچه

 

 

«زنِ دلخواهت را به چنگ آور!»

مرد چنین می اندیشد.

زن به چنگ نمی آورد، می رباید!

 

 

اکنون میان دو هیچ- نیچه

 

 

سلام. دوستان! این روزا حال و روز خوبی ندارم. تو یه برزخ گیر افتادم. نمیدونم چطور و چگونه توش گیر افتادم و چطور و چگونه می تونم ازش نجات پیدا کنم.

بابت کم کاری این روزها منو ببخشید.

 

 

 اول شعری آزاد ازمن:

 

تلفن زنگ می زند!!!

بر می دارم...

حرفی نمی زنی،

چیزی نمی شنوم.

مدام زنگ می زنی،

مدام بر می دارم،

مدام حرف نمی زنی،

مدام چیزی نمی شنوم.

می گویند زنگی نیست،

صدایی نیست،

حرفی نیست.

حرفی نیست!

باشد...

ولی!

چشمانم  نمناک است،

تو در سرم زنگ می زنی!

نمی پوسی؟

می دانم ولی...

نمی دانم!

من سال هاست که کر شده ام،

یا تو سالهاست که مرده ای؟

 

 

و اینم داستان جدید :

 

 

ترفند

  با هزار ترفند و سه بسته ترامادول تونسته بودم شمارشو از همون بقالی که هشت بار توش دیده بودمش گیر بیارم.

حدود دو هفته و سه روز بود که می گفتن تو این محله اومده.

همیشه یه پالتو بنفش می پوشه که تا سر زانوهاشه و با اینکه همیشه نو و تمیز به نظر میرسه ولی مشخصه که سال ها از دوختش میگذره.نمیدونم چرا با هر بار دیدنش یاد آدمی می افتم که تازه از حموم در اومده.

چیزی که خیلی توجه منو جلب کرده بود دفتر قرمزی بود که همیشه همراهشه. دفتر بزرگ قرمز. دفتری که انگار یه شبو زیر بارون بوده.

***

شونزده باره که شمارشو می گیرم ولی نمی تونم حرف بزنم و اونم فقط میگه:« چرا؟ تا کی؟» و بعد گوشی رو میزاره.

بار هفدهم بالاخره با هر ترفندی بود باهاش صحبت کردم و اونم دعوت منو برای یه قهوه تو منزلم پذیرفت. البته با شرایط خودش و قول داد 59 دقیقه دیگه اینجا باشه.

تا اون بیاد میتونم کنار پنجره سیگاری بکشم و به اتفاقی که هر شب همین موقع سر ساعت 11 شب تکرار میشه نگاه کنم.

پنجره ی همسایه کناری، روبروی اتاق منه.

***

هر شب دو تایی میشینن و تو تاریکی و سکوت فیلم پورن می بینن. یه جورایی میخکوب میشن. حتی چند بار این موقع ها به تلفنشون زنگ زدم ولی اصلن هیچ واکنشی نشون ندادن. شاید دو شاخه ی تلفن رو از پریز می کشن.

جالبتر اینکه 29 دقیقه بعدش یه دختر و یه پسر که موهای چتری دارن لبه بالکن پنجره پیداشون میشه. دختر یکم بزرگتره و موهاشو از دو طرف بافته و جمع کرده.

میشینن و چسبیده به پنجره داخل اتاق اونا رو نگاه می کنن. یه جورایی میخکوب میشن. فقط پسره گاهی بر می گرده و نگاهی به من میندازه.

***

پوست بدنش دقیقن شبیه پوست دست و گردنشه که قبلن دیده بودم. دقیقن بدن یه خانوم 59 ساله. فقط چیز جالب اینه که سینه هاش کاملن ترگل و تازه و کوچیکه. انگار از چهارده سالگیش دیگه تکون نخورده.

جرأت نمی کنم ازش بپرسم. حتی جوری وانمود می کنم که متوجه تعجب من نشه.

***

هر صفحه دفترش از سه ستون تشکیل شده که ستون اول اسم، ستون دوم شماره تلفن و ستون سوم که از دو ستون قبلی بزرگتره خالیه.

فقط تو هر صفحه یکی یا دوتا مورد وجودداره که تو اون ستون سوم چیزی نوشته شده باشه از قبیل:« خوب بود» یا « می تونست خوب باشه» اونم جلوی اسمایی که با خودکار پررنگ تر شدن.

هر چی میگردم اسم خودمو پیدانمی کنم. یعنی هنوز وقت نکرده بنویسه یا اصلن نخواسته بنویسه! شایدم انقدر از من خوشش اومده که شمارمو حفظ کرده!شایدم تو ستون سوم تو ذهنش نوشته:« این خوبه! نترس!»

***

دفتر رو می بندم. داره فیلم پورن می بینه. یه جورایی میخکوب شده.

چراغا رو خاموش میکنم و میرم کنارش میشینم.

یه جورایی دو تامون میخکوب صحنه ها شدیم.

بر میگردم و یه نگاهی به پنجره ی پشت سرمون می کنم. انگار بازه؟

آخه!

نمیدونم چرا احساس می کنم بوی سیگار میاد!!!

 

 

 


و  ترانه ای جدید از من...

 

با اینکه از چشای من، شیطنتا موج می زنه


فکرای شوم لعنتی، گورمو آخر می کَنه


با اینکه شاملو عشقمه،فروغ غمم که بیمشه


ولی تو ذهن خسته ام، یه بز گیج اخفشه!


با اینکه گریه ها شدم با نیچه روی گونه ها


ولی هنوز قربانیِ تعصبم تو خونه ها


با اینکه از فردوسی و رستمِ شاهنامه میگم


نوستالژی مرهممه، یه عمریه که باج میدم


با اینکه با ذهن بیدار، فاحشه رو خط می زنم


حتی توی تنهائیام، حمام ِ حسرت می خرم


با اینکه شک شدم زیاد، حتی به خود، حتی دکارت


با این یقین لعنتی، دولو رو می کوبم رو کارت


با اینکه کفن و دفن شدن، تمام لحظه های من


با کانت یه قهوه دم شدم،مکثی شدم رو حق زن


با اینکه پست مدرن شدم، قالبا رو عاصی شدم


یه دگم پیر لعنتی، عمری خوره ست توی خودم


با اینکه تجربه شدم، تو حلقه حلقه ی وین


تف می کنم فلسفه رو، هر چی که می خوان و میگن

 

 

و در آخر ترانه ای قدیمی از من در آکادمی ترانه:

 

نفسای آخر

 

دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()