پتک گدایان



اسکرامبل محض

زن نشسته است و دست هایش را نومیدانه به سوی میوه یی دور از دسترس دراز کرده است، و با این همه او بال دارد.

هیچ چیز حقیقی تر از این نیست.

خیابان یک طرفه - والتر بنیامین

 

خوش خیال نباش کامی. همه اش که نمی شودمجسمه ساخت. اگر دیگران چیزی درباره ی تو نشنوند،اگر تو را نبینند،مجسمه هات متروک می ماند.

می دانی!بیشترشان اعتنایی به مجسمه های نیم تنه ای که می سازی ندارند.شاید ترجیح بدهند که با زیبایی خود مجسمه ساز آشنا بشوند.

مطمئنم که این بیشتر به نفعت خواهد بود.

یک زن - آن دلبه

 

 

هیچ و هیچ و هیچ و ....

ترانه ام...

 

یه اسکرامبل محض، با بار روی سیگار

فشار ناین جی(9G) از بحث، تو انتهای افکار

خطوط سرعت باند و محو خط تردید

یه ارتفاع آنی، با اشتهای بیمار

سکوت جیغ ممتد، به مرگ واژه ی طرد

شبگرد و مرد تنها! رو امتداد اشعار

خلوص نیت و مسح، رو رویش ترحم!

یه بغض خوب مسری، تو گریه های دیندار

تلفیق عشق و بیدار، ماتیلده ی نرودا!

دختر و حرص سرباز، تو مرز درد کشدار

سروده های مضحک، تو سینه های افراد

حکومت تعصب، رو اشتباه تکرار

خطا و منطق بکر، یه منطق خروسی

شباهت دوگانه! میان پخش اخبار

 

شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

آفتاب می شود

در خانه زن شرقی
                الفبا می میرد
                         در قربانگاه روزمرگی های حقیر...
آیا ظرفهای نقره ای را
               برق انداخته ای
                        به جای حروف الفبا؟
آیا فرشهای و پشتی ها را
              گردگیری کرده ای
و گذشته ای که مژگان سرمه کشیده ات را
                              غبارآلود کنند؟
مهمانان کی می آیند؟
             با عجله به مرغدانی برو
                             درون بیهودگی
آیا سیب زمینی ها را سرخ کرده ای
            روی اجاق
                           و حروفت را خرد کرده ای؟
آیا آن پیراهن مخملت را می پوشی
                          همان لباس دیوانه ها را؟
آیا برای نقاب های کارناوال
                         تملق می گویی؟
آیا کفش های مهمانان را
          با مرکب قلمت
                        رنگین خواهی کرد
و خون استعدادت را بیرون کشیده ای
در شبی که آنها در آستانه ترساندنت
                       گربه را در حجله کشتند؟
آنجا مقبرهای است
                      به نام روزمرگی
که در آن حروف الفبای زن شرقی
دفن می شود
-مانند بدنه ماشین های در هم شکسته زنگ زده-
که همواره رویای باد و دوردست ها و شهوت افق را
                           می بیند...

هر شب، قصه می گویم
برای پنجره ای در افق فلزی مقبره
آرام از آن بالا می روم
                        و گریزان، به جنگل می جهم
                        تا بال هایم را بگسترانم
                        پیش از آن که زنگار و بید
                        آنها را بخورند
و با جغد دهشت
به سرزمین رازها پرواز می کنم
                      به دور از مقبره های حروف
                      در دهلیزهای قربانگاه غم های شرقی

 

شعر بالا  را از مجموعه ی  زنی عاشق در میان دوات که سروده ی خانم غاده السمان  شاعر سوری است انتخاب کردم و در وبلاگ گذاشتم.

حالا چرا؟

خب از شعر معلومه که مخاطبان این پست خانم ها هستند البته با دیده غاده.

علت اصلی هم اینه که در چنین روزی یعنی هشتم دیماه در سال 1313 فروغ جاودان شعر فارسی، فروغ تبلور زنانگی با همه زیبایی ها و دردهایش  فروغ فرخزاد متولد شد( به قول پوران فرخزاد)

من از همین جا یه همه ی خانم های فارسی زبان که احساس

می کنند خودشون یا احساساتشون دچار سرخوردگی یا فراموشی  شدن پیشنهاد می کنم برای بازیابی همه ی وجودتون از شب نشینی با فروغ و شعرهاش شروع کنید.

به من اعتماد کنید.

پشیمان نمی شوید.

و در آخر، سخن فروغ خوش تر است:

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

 

 

جمعه ۸ دی ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

شب میلاد تن

زیستن یعنی جداشدن از آنچه بودیم برای رسیدن به آن چه در آینده ی مرموز خواهیم بود.

دیالکتیک تنهایی-اوکتاوپاز

 

 

قدرت نهفته در یک جاده ی روستایی وقتی در آن قدم بزنیم متفاوت است با وقتی از رویش با هواپیما بگذریم. به همین نحو، قدرت نهفته در یک متن وقتی آن را بخوانیم متفاوت است با وقتی از رویش نسخه برداری کنیم.

خیابان یک طرفه-والتربنیامین

 

امشب شب ٍ تولدمه. یعنی فردا که یه هفته از زمستون می گذره  من به دنیا میام.

مرسی از همه اونایی که تبریک گفتن و مرسی از همه اونایی که تبریک خواهند گفت و مرسی از اونایی که اصلا یادشون نبود.

روز تولد به نظر من بهترین روز واسه سنجش خودمونه. اینکه چه کار کردیم و چه کار می تونیم بکنیم. برنامه بچینیم و پیش بریم و کاری کنیم که سال دیگه مثل امسال افسوس روزهای از دست رفته رو نخوریم.

من که باید بیشتر و بیشتر بخونم. البته با دقت بیشتر.

فعال تر باشم و به علاقه ها و دنیای درونم بیشتر بچسبم.

بنویسم بنویسم و بنویسم.

و  همینطور موسیقی که یه مدته البته یه مدت بیشتره که بهش بی تفاوت شدم.

به قول چارلز بوکوفسکی:

 

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی.

اما سال ها طول می کشد تا این را بفهمی

وقتی هم که آخر سر می فهمی اش،

دیگر خیلی دیر شده.

و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست.

 

آره راست می گی نباید دیر بشه... نباید!

 

چهارشنبه ٦ دی ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()