پتک گدایان



مسخ مسلول

وا شدم سو/تین/جرهایی که می شوم در انزوا

شب و روزها می شمارند مرا در این شب ها

غمم به اندازه ی - تهی و هیچکس-ها بزرگ شده است

سرم تکه تکه می شود به دست ساطوری از کافکا1

بسط افکاری در انهدام زاویه ها منقبض شده است

ضجه می زنم با لبان دوخته این گوشه بی صدا

گه می مالند به جای ناخن ها دکتروار

مشکوک به بکارتم،مریمی با صلیبی از عیسی

با دروغی از مصلحت،به تاریخ،زباله می دانم

اینجا به دست حشرواره هایی پرادعا

عرقم تب کرده، تعفن مست می شود از من

مرده از امید،یاسی از همه،حتی ، از خدا

می خورم چماق هایم را،می چشم استفراغی از خون

لزجم در بندی که سوال هاش می خورند در جا

منفردی از تکثر انـ ... ن...نفراد دانشم، تنهام با شما

دارتی از چوبکم،هفخط2،بودم از ازل انگار اشتبا...

پانوشت:                                                  

1.دایم تصور یک کارد پهن قصابی را در ذهن دارم که با سرعت تمام و با ترتیبی مکانیکی و از پهلو بر من فرود می آید و ورقه های کاملا نازکی را می برد و جدا می کند که سریع و کم و بیش غلت خوران پرواز می کنند.(کافکا)


2.هفخط داستانی کوتاه از صادق چوبک می باشد.



دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

خوی بت پرستی

برای اینکه بت پرستی نباشی، کافی نیست که بت ها را شکسته باشی، بایدخوی بت پرستی را ترک گفته باشی.

                                                        نیچه

 

امروز یک روز دیگرست.روزی که دیروزها انتظارشو می کشیدیم و واسه رسیدن به آن برنامه ها - شاید-  داشتیم و امیدقرار گرفتن در موقعیت دلخواه و هدفی که در سر پرورانده بودیم را انتظار می کشیدیم.گاه کتابی از استفان کاوی،پل مکنا، جوزف مورفی، برایان تریسی و...را می خواندیم و چند روزی فقط تو ذهن فعال بودیم. امروز که از خواب نصفه و نیمه که بلند شدیم دوباره یک نفرت تکراری را رقم زدیم از عالم و آدم و از همه مهمتر خودمون.

رخوت، خستگی، آرزو، هدف های افلاطونی،  فرشته نجات و سوء استفاده، برنامه های روتین و حکاکی شده در مغزمون می باشند که فرم آدم هایی که هر روز می بینیم را شامل می شوند و در اصل آینه ی تمام قدی از خودمون در موقعیت ها، سن ها و شرایط مختلف می باشند.
و ما تکراری هستیم از مکررات گذشته، حال و حتما؟!!؟ آینده!!!

اگر دقت کرده باشید در اکثر آهنگ ها،کلیپ ها، فیلم ها و سریال های پربار! تلویزیون موضوع سر یک عشق بی فرجام و گاه بافرجام! هست که با توجه به حوادث و مشکلاتی که متن داستان را شکل می دهند پیش می روند. چیزی که مسلم است، علت انتخاب یک موضوع در خلق آثار هنری دغدغه های ذهنی و  عینی مردمی است که در آن جامعه زندگی می کنند. پس، یار و معشوق ی بطلمیوسی پیرنگ اکثر شعرها، آهنگها و فیلم های ما هست. چرا؟

چرا در جامعه، ما به جنس مخالف، به دیده ی یک تابو نگاه می کنیم؟ چرا بحث اکثر انجمن ها و جمع های ما روابط احساسی جنسی است؟ چرا دغدغه رجال! باسن و حفره و ران می باشد؟ چرا بحث های نسوان بازو و پشم و همچنین خودنماییست؟

 و همچنین عشق؟!!؟

  

عشق، بیماری غم انگیزی ست

جمع یک عضو جنسی و عادت

خنده در چند خانه ی دلگیر

گریه با تیک تاک یک ساعت 

مهدی موسوی

 

هنگامی که در جامعه ای بنا به هر دلیل از مسایل آیینی، عرفی و خانوادگی گرفته تا مسائلی چون ضعف در جسم یا آلت تناسلی یا در محدودیت نزدیکی با جنس مخالف و گاه تجربه های بد از مسائل جنسی، افراد از مسائل جنسی و مفعول جنسی یامعشوقه دور می مانند در ذهن خود به جای آن جانشینی قرار می دهند و از آن لذت می برند که در بین افراد جامعه دیده شده که گاه لباس(معمولا لباس های زیر در زنان و تی شرت یا بلوزی از مردان) یا وسیله ای دیگر از مفعول جنسی یا معشوقه اش که نزدشان می باشد برای رسیدن به هدف جنسی شروع به اندیشیدن در مورد فرد مورد نظر و تلذذ و ارضا می کنند.

حسی مقدس و خاصی که در افراد هنگام در دست گرفتن و لمس آن شی ایجاد می شود خوی بت پرستی است. در اصل یکی از علل پیدایش این خوی در انسان همین مسائل جنسی و محدودیت هایش بوده است هرچند در آن ها به مسائل جنسی به دیده ی مقبوحی نگاه شود.به همین علت، نوعی بت پرستی به صورت ضعیفی در اکثریت مردم وجود دارد.

البته اینکه انسان کسی را دوست داشته باشد و گاه به یادش بیفتد جای اشکال نیست (هرچند خود مسئله ی دوست داشتن جای بحث دارد که فعلا در این مقوله نمی گنجد) اما تنها تفاوتی که وجود دارد، ارزش نهادن و بزرگ نمودن بیش از اندازه مفعول جنسی یا معشوقه می باشد. هنگامی که معشوقه را از دست می دهند و یا او نقل مکان می کند (چیزی که در اکثر ترانه ها دیده میشود) همان بزرگنمایی مفعول جنسی یا معشوقه است که به بت تبدیل شده و جای نشین تلذذ جنسی می شود.

نماد دیگری از این بت پرستی علاقه به بوهای قسمت های خاصی از بدن مفعول جنسی یا معشوقه هست مثل بوی عرق بدن،بوی آلت جنسی و مو که در زن ها بیشتر نمود می کند.

در طی گذشت اعصار این خوی به صورت های دیگر در افراد طغیان کرده و باعث به وجود آمدن ارزش ها، بت ها و همچنین انسان های نابهنجار در طول تاریخ گشته است.

و در پایان عکسی از گلشیفته فراهانی عزیز که علاقه ی خاصی به هنرش و همچنین عملکردهای هوشمندانه اش دارم.

 

 

سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

لینک لینک لینک

سلام دوستان عزیز  و همه اونایی که از دیروزشون بیشتر میدونن. امروز اومدن فقط چند تا لینک بدم و زود برم .

 اولی آکورد چند تا از آهنگای شاهین مخصوصا ناگهان که شعری از مهدی موسوی عزیزه:

 

                                         آکورد گیتار

 

دومی هم وبلاگ چند تا از شاعران  و اهل قلم معاصر  کشورمونه!:

 

 محمد حسینی مقدم

 لیدا تبیانی

  محسن عاصی

  آسیه حاج جعفری

     شبنم کاظمی

     الهام میزبان 

و در آخر هم

هیچ هیچ هیچ

 

شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

خانه ی ما

 

خانه ی ما گنگ و قدیمی است!

ازدحام میله!

رو به انتها سر/ازیر

 بی هویت، بدون بیمه

شاید از ن/مای بیرون، طرح کامپوزیت سه دی مکس(3Dmax)

ولی از بنا که ویرون

عقده عقده د دی دیرینه

آدماش(مردکاش) همه خمارند

توی چرت فانتزی(لابراتوری) مست

مودت، روز اول

بعد هم/ش

کینه

کینه

کینه

کینه

خنده و میل واسه نسوان

دید ضعفی

پو/چه لرزان

با هبوط رو حجم سبزی

ماده گاو/ان، عشق شیره

فصل پاییز، فصل غالب(قالب)

 توی ازدحام(ازدهار) ریزش

باد/با/دک*و*ر/د*ل(ا)رزش

چشم منطق، دگم خیره

  

توضیح مصرع 10:  بادبادک و رد لرزش(باد با دکور، دل، ارزش)

سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

ساعتی که خوابیده

 کما عقربه می شمارد لحظه ها را انگار

ساعت سال هاست خوابیده بر دیوار

در خود نهان دارد هزاران ضربه ی آونگ آنی

خاطره از جیغ و مرگ و دود سیگار

شب ها به صبح و صبح به شب طی ها پیاپی

ثبت/ایده مشتی فاجعه همراه اصرار(اسرار)

در خود ندارد روزنی از یک تحول

مردابی از جنس رکود با/زی/ست بیمار

تقویم، تاریخ و زمان معنا ندارد

از بهرماشین زمان، این جسم تکرار

گرچه هر(در) صبح می دهد روز دگر را

از هر چه هستی او که هست بیزار بیزار

سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

چند قطره ی خون

دو اپیزودی  اپیزود اول راوی اول شخص و اپیزود دوم راوی سوم شخص

 

شهر ’تنگی است عاری از درد ماهی

وجودم؟

همین گناه است؟

 آری؟

که به ولع شب زده ها له شده ام

دل من از همه حتی ز خودم هم شاکی

به کجا این قوم شتابان لحظه ها را می درند؟

نجابت؟

 یک پرده و چند قطره ی خون؟

 بس؟

کافی؟

عشق را بهر تقسیم دل با جنس من معنا نیست!

بهر یک مرد و شهوت او

همخوابی!

خسته ام از حجم تفسیر بداندیشان چرک

چاره ام!!!

سقوط از بلندای شب با پلی هوایی؟!!؟

                ...

حادثه در حال رخداد است

از تنش چندش به بیداد است

گرچه آن گونه که گویند نیستش

ولی او تن به این غم داد است

نفرتش از یک تعقل بوده است؟

یا که از لغزش احکام هنوزم شاد است؟

شاید از حرص مکان در اوجش

قصد یک قشقرق در انقیاد است!

یا که از هستی خود وا داد است

از احشام دهن بین کنون بر باد است؟

می جهد از هجم غیرتک مردانش

در پی اثبات جذب زمین فریاد است

حادثه! کنون دگر رخ داد است

موی او در بازی خون در باد است!

سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

نمی خواهد

داری از من دور می شوی شاید

دارم از تو دور می شوم باید

نفرتی در سینه هامان سربرآورده

به آینده این نیز شاید به کار آید

من به تو عشق را پس می دهم اکنون

تا به فردا مباد از من قلب را ساید

دیگر از تو حادثه رنگی نمی گیرد

گر بمانی آنچه برجاست هم بیالاید

با عطشی که در تن او جستجو کردی

این بعید است که فردا را بیاساید

گرچه در آغوش تو یافت امروز رویا را

تو را او نمی خواهد نمی خواهد نمی خواهد

سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()