پتک گدایان



بوی آدم رنگی

بوی عیدی ...

      ...بوی خون!

                  بوی آدم رنگی...

با اینکه نمی شد ولی شدم تا یه مطلب کوچیک هم که شده تو این ساعات آخری سال نود بزارم.

امیدوارم که به امیدهاتون (اون چیزایی که نیستین ولی میخاید باشین) برسین و شاهد چیزاهای خوبی که حتی انتظارشو ندارید در سال جدید باشین.

جلوه ی شکوه شمایل بهار بر قامت طبع و دهر را شادباش.

به امید روزهای سبز... .

و در آخر یک عکس از خودم حدود سه سال پیش این موقع ها...


دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

شب زفاف ذهن

باز یک شب و تلفیق دوباره با اکسیژن

می شوم ترکیبی ،میان انسان با جن

باز هم  به صحنه اعوجاج می بارد

خلسه ای دوباره از فلسفه با آیزن

رعشه در تنم به جِد در هیاهو ها

در سرم درگیری ژلوفن با میگرن

دیوارها داری! به رقص می آیند

شِبه پای کوبی تِم شرق با برهمن

واقعا انگار داری زمین می لرزد

هم آغوشی با سقف و منِ مطمئن

انگار شب زفاف ذهنم با سقف در کار است

چون جشن بکارت بر سرم خاکروبه،ماسه و شن

                ...

نشسته ام از سرم خون می ریزد

شباهت مضحک مغز من با واژِن...

 

منتظر نظرهای قشنگتون هستم.

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

سخته! باور کن خیلی سخته...

سخته تو اجتماع کرها و کورها دیدن.سخته دیدن تعارفات مضحکشون.سخته دیدن احتراماتشون.سخته تحمل رابطه داشتن باهاشون که جز بوی سودی که احساس می کنن ازت می برن نمی ده. سخته دیدن هنر مزخرفشون.سینماشون.تئاترشون.شعر و ترانه هاشون. سخته تحمل عشقای مزخرفشون که نماد  تکیه گاه دیدنت چیزی ازش نمی بینی.اونم تکیه گاهی که از خلایی که از درگیری سنت گذر عمر و تعقل عقل ناچیزشون بهش دچارش میشن و با تو اونو فراموش و نه درمان می کنن نیستی. خسته ای از گوش های که به ظاهر بهت گوش می کنن و گاه از چینش الفاظت لذت می برن و در باطن هیچی ازش نمی فهمن و حتی با درک موضوع نمی تونن اونو با مزخرفات انباری ذهنشون جایگزین کنن.
وقتی که گاهی تو خیابون از بی حوصلگی  بی هدف قدم میزنی و می بینی دورتو مردمی گرفتن که جز دلالی چیزی نمی فهمن  اونم دلالی یا واسه چین و ترکیه که هدف جیب و شکم مشمئزشونه و یا دلالی محبت واسه آلت جنسیشون. و جالب تر اینه که به تو با دیده ی دانای کل نگاه می کنن و کسایی که فرق بین گه و گوشت کوبیده رو نمی فهمن نظرات و حرفای تو رو به راحتی نفی می کنن و واسه استدلالشون به اینکه این نظر منه کفایت می کنن. جالبه تو عمرشون یک کتاب حتی بزبزقندی رو هم نخوندن و تویی که عشقی جز خوندن و نوشتن نداری اونم نه برای ... که برای فهم و انتقال رایگان به همین مدافعان حقوق حشر هستی مسخره و طرد و گاه محکوم می کنن و میگن آخرش که چی اینا واسه فاطی تمبون نمیشه.وای همه چیزشون به آدم فحش میده.
دیوارهاشون.حرفاشون.لحناشون.هدفاشون.عشقشون.استدلالشون. گاهی انقدر دیوونه میشی که دوست داری سرتو محکم به دیوار بکوبی و بگی:

خواهشا بس کن آره دگمم آره هیچی نمی فهمم

به فرط من احمق ذاتی همه عنقا همه ادهم

اصلا ولش کن. باز بی حوصلگی و بی وقتی. در ضمن بیت بالا از شعریست به نام خواهشا بس کن از خودم که اینجا همین یه بیت کفایت می کنه.

در پایان هم از تک تک نظر های زیباتون صمیمانه تشکر می کنم.

سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

واژه ای در قفس است.

به تماشا سوگند

               وبه آغاز کلام

                              وبه پرواز کبوتر از ذهن

                                                      
                                                         واژه ای در قفس است.

 

خب! امروز یه شعر قشنگ از احمد شاملو واستون میزارم. بخونید ولذتشو ببرید.

 

شب تار است

شب بیدار

شب سرشار است

زیباتر شبی برای مردن

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

شب

سراسر شب

                    یک سر

از حماسه ی دریای بهانه جو بی خواب مانده است.

دریای خالی

دریای بی نوا...

جنگل سال خورده به سنگینی نفسی کشید و جنبشی کرد

و مرغی که از کرانه ی ماسه پوشیده بود

غریوکشان

به تالاب تیره گون

                       درنشست.

تالاب تاریک

سبک از خواب
برآمد

و با لالای بی سکون دریای بی هوده

                                            
باز

به خوابی بی رؤیا

فروشد...

جنگل با ناله و حماسه بیگانه است

و زخم تبر رابا لعاب سبز خزه

                                      فرو می پوشد.

حماسه ی دریا

از وحشت سکون و سکوت است.

شب تار است

شب بیمار است

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه ها و غریو دریا سرشار است

زیباتر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست.

با آسمان

بگو.

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

جهان لیلی بود و جنسیتش رو نفهمیدن!

بحثی که همیشه تو خیلی جاها مخصوصا وقتی خیلی خسته ای و داری از سر کار بر می گردی و حتی حوصله خودتم هم نداری زیاد میشنوی اینه که :ای آقا زمونه، بد زمونه ای شده، حرمت ها ازبین رفته، ارزش ها بی ارزش شده، گرونی بیداد می کنه، نگاه کن عین گاو رانندگی می کنه :آی گوساله(البته این خوبشه!) و .... .

جالبه! واقعا اینطور شده؟ واقعا رو به انحطاطیم؟ واقعا زندگی دیگه مثل قبل نیست؟ قدیما خیلی بهتر بود؟ توقع ها کم بود؟ لذت بردن انسان ها ابتدایی بود؟ واقعا؟

واقعیت اینه که همینطور که میگن هم کاملا درسته و هم کاملا غلطه. همیشه تو هر جامعه و تو هر زمان یه سری ارزش ها وجود داره، یه سری عادات بین مردم تکرار میشه و سنت نام می گیره. شکل و شمایل زندگی ها شبیه همه البته با توجه به وضعیت معیشتی. یه تم خاص رو همه هنرها وجود داره. ادبیات و محاوره ی روزمره ی مردم با توجه به قشری که بهش تعلق دارن با تفکرات حاکمی که هست بهشون عجین شده. کلا از غذایی که میخورن تا تفکرات فلسفی و بحث های روانشناسی رنگ زمان خودشو داره. و روزگار مردم اون وادی میگذره تا نسل های بعدی پای به عرصه ی اثیری میگذاره و به طبع  با توجه به تنوع طلبی و نوگرایی نسل بشر، به ارزش ها و افکار گذشته پشت پا میزنه و واسه خودش درباره هر زمینه ی زندگی تعریف جدیدی بوجود میاره که معمولا در تضاد با گذشتگان می باشه. چیزی که تو توالی مکاتب مختلف میشه کاملا حس کرد. قدرت و ثروت هم معمولا به پشتیبانی البته به صورت مخفی از نسل نوگرا می پردازه و در ظاهر نفی می کنه. چرا؟ چون قدرت با این دسیسه ی کهنه قدرتمندتر میشه و گاه دگرگونی پیدا می کنه و ثروت هم ثروتمندتر میشه یا ثروت های جدید پا به عرصه می گذارن. نسل نو هم از این حمایت لذت میبره و واسش اون نمادها ارزش میشه و این حمایت دوجانبه قدرت و ثروت را اژدهاتر و نعشگی نسل رو بیشتر می کنه. دوستان جالبه. این وسط قشر بسیاری اندک شماری این بازی رو میفهمه و با تمام تلاش در مقابل این حیله می ایسته یکی مثل مهاتما گاندی. البته در زمینه ای که تخصص دارن مثل: سیاست، هنر، ادبیات،فلسفه و ... . خیلی هاشون که معمولا ناشناخته حذف میشن و تعداد بسیار اندکی میتونن بدرخشن و تاثیرات اساسی بزارن. معمولا هم تو زمان خودشون هم فهمیده نمیشن و از سمت مردم عصر خودشون طرد میشن. ولی اثرشون رو میزارن و هر کدومشون پله ای میشه افزون بر این پلکانی که تو طول تاریخ شکل گرفته و انسان و افکارشو اوج می بخشه.

حالا اینو بگم
که تاریخ واسه مردمی که این قشر رو درک نکنه و گوسفند بمونه تکرار میشه اروپا تا
قرن هفده و الان خاورمیانه.

با چشم های بسته تا ته جان ریدن

با گونه های خیس از شیطنتت خندیدن

از تو به کوی کسی که بوی کفن میداد

جهان لیلی بود و جنسیتش رو نفهمیدن!

 خلاصه این قصه سر دراز داره منم الان نه حوصلشو دارم نه وقتشو.

 امروز یه تیکه از نوشته ی فردریش ویلهم نیچه رو میزارم. دوست دارم به دقت بخونید و بگید که منظور این نوشته چیه و آدم دیوانه کیه؟

آدم دیوانه  نشنیده اید از آن آدم دیوانه که صبح روشن با فانوس افروخته به میدان می دود و پیوسته فریاد می کشد: من خدا را می جویم، من خدا را می جویم! چون درست بسیاری از کسانی که به خدا باور نداشتند در آنجا گرد آمده بودند، بدیدن آدم دیوانه قهقهه سرمی دهند. یکی می گوید: نکند گم شده است؟ دیگری می گوید: نکند چون کودکی گمراه گشته است؟ یا اینکه خودش را قایم کرده؟ نکند از ما می ترسد؟ یا اینکه با کشتی سفر کرده و به هجرت رفته بوده؟ بدینگونه همه درهم و برهم فریاد می زنند و می خندند. اما آدم دیوانه به میان آنها می جهد، نگاه های برندۀ خود را به آنها می دوزد و بانگ برمیاورد: خدا کجا رفته است؟ من این را به شما می گویم! ما او را کشته ایم  شما و من! ما همه قاتلان او هستیم! اما چگونه چنین کاری کردیم؟ چگونه توانستیم دریا را سرکشیم؟ چه کسی به ما اسفنج داد تا افق را سربه سر بزدائیم؟ چه می کردیم آنگاه که این زمین را از بند خورشیدش جدا می ساختیم؟ و اینک این زمین به چه سو می رود؟ ما به چه سو می رویم؟ همچنانکه از همۀ خورشیدها دور می شویم؟ آیا ما مدام سقوط نمی کنیم؟ به پس، به پهلو، به پیش، به همه سو؟ یعنی دیگر بالا و پائینی هست؟ آیا ما در نیستی نامتناهی سرگردان نیستیم؟ و فضای تهی ما را ها نمی کند؟ آیا سردتر نشده است؟ و شب مدام بیشتر و شبتر نمی شود؟ آیا مجبور نیستیم فانوس ها را صبح روشن کنیم؟ هنوز هیچ از همهمۀ گورکنان نمی شنویم، گورکنانی که خدا را گور می کنند؟ هنوز بوئی از گندیدگی خدائی نمی شنویم؟ خدایان هم می گندند! خدا مرده است! خدا مرده می ماند! ما او را کشته ایم! و ما قاتلترین قاتلان چگونه می خواهیم خود را تسکین دهیم؟ قدسی ترین و نیرومندترین چیز ی که زمین داشت زیر تیغ ما جان داد  و چه کسی می خواهد ما را از این خون بشوید؟ با چه آبی می خواهیم خود را تطهیر کنیم؟ از این پس چه اعیاد عقاب و بازی های مقدسی باید برای خود اختراع نمائیم؟ آیا این کار بزرگ برای ما  پربزرگ نبوده است؟ و حالا فقط برای اینکه درخور کاری که کرده ایم به نظر رسیم، نباید خودمان خدا شویم؟ هرگز تاکنون کاری ازاین بزرگتر وجود نداشته است، و هرکس از این پس زاده شود بخاطر همین کاری که صورت گرفته به تاریخی برتر از همۀ تاریخ های پیشین تعلق خواهد داشت!

در اینجا آدم دیوانه ساکت می شود و ازنودر شنونده های خود می نگرد. آنها نیز ساکتند و به نحوی غریب وی را نگاه می کنند. سرانجام آدم دیوانه فانوس خود را زمین می اندازد و فانوس خرد و خاموش می شود. آدم دیوانه سپس می گوید: من زود آمده ام، هنوز وقت من نرسیده است. این رویداد بزرگ هنوز در راه است و هنوز در گوش آدمها رخنه نکرده است. رعد و برق زمان می خواهد، نور ستارگان زمان می خواهد، و اعمال هم،حتی پس از آنکه صورت گرفتند، زمان می خواهند تا دیده و شنیده شوند. و این عمل از دورترین ستارگان نیز به آنها دورتر است  و با وجود این خود اینها این عمل را کرده اند.

  می گویند آدم دیوانه همان روز به کلیسا های مختلف می رود و در آنجا برای خدا دعای موت ابدی میخواند. و وی که به همین سبب از کلیساها رانده میشود و مورد بازخواست قرار می گیرد، همه اش در پاسخ می گوید:  پس این کلیساها چیستند اگر گور و سنگ گور خدا نیستند؟

منتظر نظرهای قشنگتون هستم.

شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

چرا؟!!؟

تو این وبلاگ قراره از خیلی از نگفته ها سخن به میان بره از مشکلات روانشناسی و اجتماعی جامعه گرفته تا دیدی فلسفی نسبت به افکار. و همچنین از هنر و ادبیات و شعر.

از خیلی از چیزایی که به ظاهر زینت جامعه و خونه هاست و از باطن دمل های چرکینی رو به افکار و دلهامون بارور می کنه و همیشه این سوال واسمون مطرح میشه که چرا اینجوریه؟ چرا به اینجا رسیدیم و داریم لحظه به لحظه درد هامونو با شکنجه ی دیگران التیام می بخشیم. چرا انقدر پوچیم؟ چرا  به افکار سطحیمون لباس دانش می پوشیم تا عقده تهی بودنمون رو کمی آروم کنیم. چرا این؟ چرا اون؟ و چرا و چرا؟

جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

دعوت به تنهایی

گاه در زندگی و بحبوحه های اون عجیب دلت واسه چیزی تنگ میشه که یه روزی شدیدا ازش فراری بودی. آره ... تنهایی ! واژه غریب و سردی که تاریکی و نیستی رو یادم آدم می آره، ولی همین واژه غمناک عجیب گاهی هوس دلت میشه تا از هر چی مشکل و مشکل سازه دور بشی و با خودت خلوت کنی و تو لاک افکارت فرو بری.آخه همیشه قشنگ ترین و زیباترین معجزات زندگی تو تنهایی رخ میده.چیزی که سالها نمی تونی تو ازدحام افراد و افکار بدست بیاری.

مکمل این اکسیر حضور دود آبی رنگ و مخوفی از باریک اندامی به اسم سیگاره.سیگاری که لحظه لحظه هر ذره از وجودتو به نیستی مبتلا میکنه.

آره ... سیگار! همون دردناک دودناکی که عجیب تنهاییتو شاعرانه می کنه و به اون جون میده با حرکات موج وار دودش که با ادامه ی وزش های آبی رنگ به تصعید جسم خستت کمک می کنه . و جالب اینکه هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه جای تنهایی و سیگار رو واست بگیره و تو رو به عرش افکارت برسونه تا بتونی از اون خدایگان واژه رو استخراج کنی و با غلتیدن جوهر نوک خودکار به روی صفحه کاغذ به اونها جون بدی و به ابدیت تبدیلشون کنی. ابدیتی ماندگار و تاثیرگذار همچون بوف کور.

جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()

 

ابتدای کلام

امروز این وبلاگ شروع به کار می کنه واسه تموم حرفایی که باید از ذهن اینجا خالی کنم واسه فلسفه،شعر و ادبیات و اون چیزایی که هست و نباید باشه و اون چیزایی که نیست و باید باشه.

همینطور واسه تمرین نوشتن و به زیر تیغ انتقاد دوستان. و اینکه بدون کیم و کجا هستم.

که ایم و کجائیم

چه می گوئیم و در چه کاریم؟

به انتظار پاسخی

                      عصب می کشیم

و به لطمه ی پژواکی

کوره وار

      در هم می شکنیم.

(احمد شاملو)

 

چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠  توسط رضا زهره وندی (پیمان)  |  پيام هاي ديگران ()